سعدى

32

بوستان ( فارسى )

چو بختش نگون بود در كاف كن * نكرد آنچه نيكانش گفتند كن 695 چه گفتند نيكان بدان نيكمرد * تو بر خور كه بيدادگر بر نخورد گمانش خطا بود و تدبير سست * كه در عدل بود آنچه در ظلم جست يكى بر سر شاخ « 1 » بن ميبريد * خداوند بستان نگه كرد و ديد بگفتا گر اين مرد بد مىكند * نه با من كه با نفس خود مىكند نصيحت بجايست اگر بشنوى * ضعيفان ميفكن بكتف قوى 700 كه فردا بداور بود خسروى * گدايى كه پيشت نيرزد جوى چو خواهى كه فردا بوى « 2 » مهترى * مكن دشمن خويشتن كهترى كه چون بگذرد بر تو اين سلطنت * بگيرد بقهر آن گدا دامنت مكن ، پنجه از ناتوانان بدار * كه گر بفكنندت شوى شرمسار كه زشتست در چشم آزادگان * بيفتادن از دست افتادگان 705 بزرگان روشندل نيكبخت * بفرزانگى تاج بردند و تخت بدنبالهء راستان كج مرو * و گر راست خواهى ز سعدى شنو * * * مگو جاهى از سلطنت بيش نيست * كه ايمن‌تر از ملك درويش نيست سبكبار مردم سبكتر روند * حق اينست و صاحبدلان بشنوند تهيدست تشويش نانى خورد * جهانبان به قدر جهانى خورد 710 گدا را چو حاصل شود نان شام * چنان خوش بخسبد كه سلطان شام غم و شادمانى بسر ميرود * بمرگ اين دو از سر بدر ميرود چه آن را كه بر سر نهادند تاج * چه آن را كه بر گردن آمد خراج اگر سر فرازى بكيوان برست * وگر تنگدستى بزندان درست چو خيل اجل بر « 3 » سر هر دو تاخت * نميشايد از يكدگرشان شناخت « 4 » * * * 715 شنيدم كه يك‌بار در حله‌اى « 5 » * سخن گفت با عابدى كله‌اى كه من فرّ فرماندهى داشتم * بسر بر كلاه مهى داشتم

--> ( 1 ) . شاخ و . ( 2 ) . شوى ، كنى . ( 3 ) . در . ( 4 ) . در بعضى نسخه‌ها اين بيت هم هست : نگهبانى ملك و دولت بلاست * گدا پادشا هست و نامش گداست ( 5 ) . در تمام نسخه‌ها - جز يكى كه متن قرار داده شد - ( دجله ) نوشته شده .